تبليغاتX
نامه‌های پارسی LETTRES PERSANES

نامه‌های پارسی LETTRES PERSANES

شعرها، ترجمه‌ها و نوشته‌های مسعود سالاری Les poèmes, les traductions et les écrits de Massoud SALARI

نوش

(سرود ملی اسلوونی)

 

جالب است که نام سرود ملی کشوری "نوش" باشد و در آن فقط از عشق و آشتی با مردم جهان گفته شود، و سرود ملی کشور اسلوونی چنین است.[i] جالب‌تر آن که بر خلاف معمول سرودهای سایر ملل، در این سرود نه نامی از اسلوونی برده می‌شود، نه اثری از ویژگی‌ها و زیبایی‌های منحصر به فرد این کشور هست که آن را برترین سرزمین و مردمش را بهترین خلق معرفی کند، و نه اساسن دشمنی هست که قرار باشد کسی خون او یا خودش را در راه مبارزه با آن بر روی خاک میهن بریزد! چنان که گویی نه سرودی "ملی"، بل‌که سرودی برای بشریت است.

داستان آشنایی من با سرود ملی این کشور اروپای شرقی به سال 1386 برمی‌گردد که برای کاری از اتریش از طریق زمینی به اسلوونی رفتم، کشور کوچکی به غایت زیبا و جذاب. در میدان مرکزی پایتخت آن لیوبلیانا (Ljubljana)، تندیس مردی را دیدم که ایستاده و روی تخته سنگ بالای سرش تندیس زنی فرشته‌سان هست که به سوی دیگر میدان می‌نگرد. در بالای میدان هم تندیس‌های فرشتگان کوچک و چند فرم انتزاعی دیگر آویخته است.

از اسم و رسم این تندیس‌ها پرسیدم، گفتند یادمان شاعر ملی‌شان، فرانتس پرِه‌شِرِن (France Prešeren) است که در قرن نوزدهم می‌زیسته و اکنون در این میدان، نگاه سنگی‌اش به یولیا پریمیچ، زنی که منبع الهام شعرش بوده و او عاشقش بوده، دچار ابدیت شده است.

بعدها بیشتر کاویدم و دریافتم که سرود ملی کنونی این کشور در واقع بخشی از یک شعر معروف از همین شاعر کلاسیک، پرِه‌شِرِن است که آن را در سال 1884 سروده و در 27 سپتامبر 1989 به عنوان سرود ملی برگزیده شده است. شعری در نُه بند که هر بندِ آن در زبان اصلی تقریبن به شکل یک جام شراب است. این شکل اورگانیک در واقع به درون‌مایه‌ی اصلی شعر مربوط می‌شود که از نوش‌خواری، عشق، آزادی و آشتی با مردم دنیا می‌گوید.

نام این سرود ملی در زبان اصلی اسلونیایی Zdravljica، به معنی "سلام" یا "گوارا باد" است، اما نام شعر پرِه‌شِرِن را در ترجمه‌های انگلیسی و فرانسوی Toast نوشته‌اند که به معنی "شادخواری"، "نوش‌خواری"، "به سلامتی"، "به سلامتی یکدیگر نوشیدن" و "گوارا باد" است. در دو معنی اول ("شادخواری" و "نوش‌خواری") درنگ و جستجو کردم و دریافتم که شوربختانه در زبان فارسی رسمی[ii] امروز، این دو واژه بار عاطفی مثبت خود را از دست داده‌اند و بسا در معنی منفی به کار می‌روند[iii]. در نهایت، بهترین و موجزترین معادلی که برای این نام یافتم "نوش" بود که فردوسی هم آن را در معنی "گوارا باد" به کار برده است:

"به فرمانش مردم نهاده دو گوش

ز رامش جهان بُد پر آواز نوش"

 

سرود ملی اسلوونی را ابتدا به زبان اصلی ببینید:

 

Zdravljica

 

Živé naj vsi narodi,
ki hrepené dočakat' dan,
da, koder sonce hodi,
prepir iz sveta bo pregnan,
de rojak
prost bo vsak,
ne vrag, le sosed bo mejak!

 

نمونه‌ی تلاش مترجمان در زبان‌های دیگر برای حفظ شکل ظاهری و تقطیع هندسی شعر را هم ببینید (ترجمه‌ی فرانسه[iv]):

 

Toast

 

Vivent tous les peuples du monde
Qui aspirent à voir le jour
Où le soleil dansant sa ronde
N’éclairera que de l’amour,
Où tout citoyen
Sera libre enfin,
En paix avec tous ses voisins !

 

برگردان دیگری به زبان فرانسه:

 

Toast

 

Vivent tous les peuples

Qui aspirent à voir le jour,

Où, là où le soleil suit son cours,

La querelle du monde sera bannie,

Où tout citoyen

Sera libre enfin,

Et pas un ennemi, mais le frontalier sera voisin.

 

در برگردان فارسی شعر نیز کوشیده‌ام تا صورت هندسی آن را حفظ کنم، هر چند بر خلاف آن چه ممکن است به نظر بیاید، ترجمه‌ی درون‌مایه و صور ذهنی شعر بسیار دشوارتر بود.

 

نوش

 

زنده باد همه‌ی مردم جهان

که سودای آن روز را در سر دارند،

روزی که آفتاب در حلقه‌ی رقص خود،

از عشق برافروزد نه از کینه،

و هر شهروندی آخر

آزاد باشد،

بی دشمنی، در آشتی با تمام همسایگانش!

 

مسعود سالاری، هفتم آبان 1388 (29 اکتبر 2009)، پاریس

 

نسخه‌ی دست‌نویس شعر "نوش" که گویا در زمانه‌ی خود از دست سانسورچیان جان سالم به در برده است.
 
تندیس پره‌شِرِن و معشوقه‌اش یولیا در مرکز لیوبلیانا

[i] بعدها دوستی به خاطرم آورد که میلان کوندرا، نویسنده‌ی فرانسوی اصالتن اهل جمهوری چک، در کتاب معروف کلاه کلمنتیس به وجه آشتی جویانه‌ی سرودهای ملی چند کشور اروپای شرقی اشاره کرده است. کلاه کلمنتیس کتابی است که شادروان احمد میرعلایی با ترجمه‌ی فارسی آن، برای نخستین بار میلان کوندرا را به ایرانیان شناساند.

[ii] منظورم از "زبان رسمی" بیشتر آن زبانی است که سیاسیون، روزنامه‌ها، خبرگزاری‌ها و به ویژه رادیو و تلویزیون به کار می‌برند.

[iii] می‌گویم "شوربختانه" چرا که بار مثبت این واژگان تنها به دلیل نگاه اخلاق محور و شادی گریزِ تحمیل شده بر جامعه‌ی ما در سال‌های اخیر از میان رفته، تا جایی که بیشتر هم‌پایه‌ی واژگانی چون "عیاشی" و "لاابالی‌گری" استفاده می‌شوند.

[iv] با جستجو در منابع اینترنتی و به ویژه با پرسش از کسانی که زبان اسلوونیایی می‌دانند، دریافتم که شوربختانه تنها ترجمه‌ی انگلیسی موجود از این شعر، چندان امانت‌دار نبوده، تا جایی که گزاره‌ی "زنده باد ..." در ابتدای شعر را "God's blessing on ..." ترجمه کرده و به این ترتیب گونه‌ای بار مذهبی به این سروده داده که در متن اصلی وجود ندارد.

دو برگردان فرانسوی نیز تفاوت‌هایی با یکدیگر دارند، گو آن که یکی شاعرانه‌تر است. من نیز در برگردان فارسی تلاش کرده‌ام تا وجه شاعرانه را بیشتر بازنمایم تا وجه شعاری معمول در سرودهای ملی را، زیرا از هر چه بگذریم، پره‌شِرِن شاعر بوده است و نه سیاست‌مدار.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 1:41 AM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

این شعری است که به زبان فرانسه گفته‌ام و مربوط به مرگ مایکل جکسون است. روزنامه‌ها نوشته بودند که مایکل احتمالن بر اثر مصرف بیش از حد دارویی به نام "پروپوفول" مرده است. نام این دارو در زبان فرانسه (ی قدیم) به معنی "حرف‌های دیوانه‌وار" یا "سخنان ابلهانه" است و این شعر در واقع به نوعی با همین واژه و گزاره بازی می‌کند. معنای تحت اللفظی شعر این است:

"شاید او از مصرف بیش از حد پروپوفول نمی‌مرد

اگر در مدرسه حرف‌های خوب یاد گرفته بود!"

شاید خنده‌دار باشد، ولی بهترین برگردانی که از این شعر به نظرم می‌رسد این است:

"دواهاشو خورد

فردا شبش مُرد!"

« Michael Jackson serait bien mort d'une surdose de Propofol ». (La presse)

 

Michael Jackson

 

Il ne serait pas mort

De surdosage

De « Propofol »

S’il avait bien appris

Des propos sages

A l’école !

 

Massoud SALARI, septembre 2009

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 9:53 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

یادی از سالهای غزلسرایی در این روزهای بی غزل:

 

در سر مرا هوای غزلخوانی است

قلبم پر از ترانهی زندانی است

غمگينترين قناری اين باغم

با غم مرا قرار غزلخوانی است

پيدا نمیشود غزلآبادی

اینجا پر از قصيدهی ويرانی است

دیگر مجال نغمهی بلبل نیست

وقتی کلاغ غرق سخنرانی است

در آسمانِ گریه زمین غرق است

وقتی هوای چشم تو بارانی است

بوی نسیمِ صبح نفسگیر است

آنجا که هر زمان شب طولانی است

ساحل اگر چه موج هراسان را

پایان روزهای پریشانی است

اما برای کشتیِ بیلنگر

دریای پر تلاطم طوفانی است

گل را چه سود هر چه بهار آید

وقتی که قلب باغ زمستانی است

هر غنچه بر نیامده پرپر شد

انگار چاره سر به گریبانی است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 9:55 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

فاتحان مبین

 

آن که به

احترام / خون‌خواهی

این شعر / ابومسلم

سکوت / قیام

کرد

ماه نخشب من مقنع

بود.

 

زنی / مردی

که در سوی دیگر لبهاش خندق

به کرشمه‌ای / خیانتی

فتح شد

بازو به بازو / بارو به بارو

دلدادگان رسوا (ی تاریخ)

تکرار می‌شوند.

 

این حرف‌ها (ی اضافه هم)

در مصدر تاریخ صرف

شده است.

 

مسعود سالاری، مهر 1387، گیشا

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 3:30 AM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

این مقاله را که در باره‌ی برخی آهنگ‌های جدید نوشته‌ام در صفحه‌ی 15 روزنامه‌ی اعتماد ملی پنج‌شنبه 21 خرداد 88 چاپ شده، اما شوربختانه روزنامه به دلیل سیاست‌های خود مجبور به حذف بسیاری از جاهای آن شده است. این متن بدون سانسور همان مقاله است:

 

آهنگ مبتذل و غیر مبتذل

یا

چه کسی از ساسی مانکن می‌ترسد؟

 

تقسیم‌بندی آهنگ‌ها به "مبتذل" و "غیرمبتذل" در ایران، گونه‌ای ارزش‌گذاری رسمی و نیمه‌رسمی است که تنها بر پایه‌ی موازین اخلاقی عرفی (و نه الزامن قانونی) صورت می‌پذیرد. این نوع طبقه‌بندی که ارزیابی کیفیت هنری آثار موسیقی را عمیقن تحت تأثیر قرار می‌دهد، شوربختانه هنوز نخستین عامل در تعیین سرنوشت رسمی آهنگ‌ها و ترانه‌های امروز ایران است، به طوری که اگر آهنگی "مبتذل" ارزیابی شود، پیشاپیش محکوم به ممنوعیت اجرا و انتشار است و فرصتی برای دفاع کیفی از آن داده نمی‌شود.

اصطلاح دیگری که امروزه برای تمییز موسیقی "مبتذل" به کار می‌رود "موسیقی لوس‌آنجلسی" است که فاقد هر گونه سنجه‌ی کیفی هنری است و در نهایت می‌تواند فقط نوعی تعریف برای خاستگاه جغرافیایی این آهنگ‌ها باشد یا دست بالا نوعی تفکر موسیقی ایرانی دور از وطن را منعکس کند. این نگاه مطلق‌گرا، گر چه برای دادن مجوز به آهنگ‌ها موازین کیفیتی قانونی و رسمی خاص خود را دارد، ترانه‌ها و آهنگ‌های بسیاری را مجاز، یعنی "غیر مبتذل" ارزیابی می‌کند که شاید تنها واجد حد اقل ارزش هنری باشند و دست کم در سطح زبان ترانه یا شعر، بسیار ضعیف به نظر برسند.

از سوی دیگر، بسیاری از ترانه‌های فارسی که عمدتن از ینگ دنیا به دست جوانان ایرانی می‌رسند و در میان آن‌ها برخی متضمن کارهای نو، شعرهای برجسته و موسیقی درخشان هستند، تنها با برچسب "لوس‌آنجلسی" برگشت می‌خورند و مجال رسمی برای آن‌ها در کشور خودشان پیدا نمی‌شود. همه‌ی ما بارها از رادیو و تلویزیون ترانه‌هایی با ظاهر نئوکلاسیک شنیده‌ایم که مخصوصن در شعر آن که دقیق می‌شویم، مطلقن معنایی در نمی‌یابیم. به این بیت بی‌معنی در یکی از ترانه‌های پر تکرار این سال‌ها دقت کنید:

"این منم دلواپس بود و نبود

از غم ای کاش‌ها چشمم کبود!"

در عوض گزاره‌ها و ابیاتی چون شعرهای زیر با نام مطلق ترانه‌ی "لوس‌آنجلسی" یا "مبتذل" غیر مجاز محسوب می‌شوند:

"... می‌خوام همین ترانه رو، رو صحنه فریاد بزنم

نقابمو پاره کنم جای خودم داد بزنم ..."

جالب‌تر از همه رویکردی ناشی از دورویی و تبعیض است که نسبت به صدای خوانندگان لس‌آنجلسی در نظام فرهنگ رسمی ما وجود دارد. در حالی که حساسیت شدیدی نسبت به پخش صدای این خوانندگان نشان داده می‌شود، صدای بدل همان خوانندگان ولو با شعر یا اجرا و پرفرمانس بسیار ضعیف‌تر مجاز است!

گذشته از فیلترهای رسمی، یک مقاومت عملی هم در برابر کارهای جدید آهنگ‌سازان و ترانه‌سرایان جوان وجود دارد که بخشی از آن به طور کلی به رویکرد سنتی آنان به دفع هر چیز تازه و ترس از به هم خوردن شرایط موجود برمی‌گردد. بدتر از همه آن که، شکلِ عمومن سازمان یافته‌ی این نگاه دافع و مقاوم، بیش‌تر در نزد روشنفکران و خواص اهل فرهنگ، و در این جا اهل موسیقی و شعر دیده می‌شود.

اخیرن در میان هنرمندان آهنگ‌های مردمی یا پاپ (Pop) خوانندگانی با گرایش‌های مدرن رپ و راک که اصطلاحن به آن‌ها زیرزمینی می‌گویند، با اقبال وسیع جوانان روبه‌رو شده‌اند (ذکر این نکته ضروری است که موسیقی زیرزمینی یا Under ground  بر خلاف آن‌چه برخی معتقدند به معنی موسیقی مخفی و پنهانی نیست، بل‌که بنا بر تعاریف قاموسی گونه‌ای موسیقیِ عمومن اعتراضیِ غیر رسمی است که در همه جای دنیا وجود دارد و به همین نام خوانده می‌شود). گروه‌هایی هم‌چون کیوسک و ساسی مانکن و غیره از همین دست گروه‌های جدیدی هستند که در ایران به وجود آمدند اما به رغم اقبال فراوان در میان جوانان و نوجوانان، عملن از سوی اهل فن به ویژه هنرمندان موسیقی و شعر، جدی گرفته نمی‌شوند. در محافل و مطبوعات نیز شنیده و خوانده‌ایم که گروهی از منتقدان محافظه‌کار تا حد صدور عزای عمومی برای فرهنگ به دشمنی با این گروه‌های جوان برخاسته، یا در خوشبینانه‌ترین حالت در مورد آن‌ها توطئه‌ی سکوت به کار برده‌اند. برای تحلیل رویکرد جوانان به این گروه‌های تازه و قهر منتقدان با آن‌ها، شاید به دلایل جامعه‌شناختی نیاز بیش‌تری باشد، ولی حداقل بررسی شعر (Lyrics یا Paroles) این آهنگ‌ها کمک شایانی به درک بهتر نوآوری این هنرمندان و ارزش کار آن‌ها می‌کند.

به عقیده‌ی نگارنده، مهم‌ترین ویژگی این ترانه‌ها شعر آن‌ها و مهم‌ترین ویژگی شعر آن‌ها زبان‌شان است. از نظر مفهومی، شعر این ترانه‌ها برگرفته از واقعیت‌های روزمره و عمومی یا ویژه‌ی نسل جوان و نوجوان است و زبان‌شان از زبان کوچه (Langage quotidien) و اصطلاحات و تعبیرات خاص همین قشر (Jargon) سرچشمه می‌گیرد. شعرهایی هستند سهل ممتنع، یعنی در هنگام شنیدن به نظر ساده می‌آیند، اما وقتی می‌خواهید سطری چون آن‌ها بنویسید درمی‌یابید تا چه پایه خطیرند: نه تقطیع هندسی شعرهای کلاسیک را دارند، نه وزن و بحور عروضی و کوتاه و بلندی (Métrique) مصاریع‌شان قدمایی است و نه قافیه و ردیف را به شیوه‌ی سنتی به کار می‌برند، در عین حال روی آهنگ‌های کلاسیک و ضربی (cadencé) به شدت جفت و جور می‌شوند و انتظار سنتی شنونده برای شنیدن قافیه‌ی مطلوب را بر‌آورده می‌کنند و در نهایت به دل می‌نشینند. قافیه در ترانه‌های ساسی مانکن مثال‌زدنی است. به این گزاره‌ی چند خطی از میانه‌ی یکی از ترانه‌های این گروه دقت کنید:

"... یه ماشین و / دو تا خونه‌ی درندشت و / پول چک‌های بی‌برگشت و / بدم بزنی تو رگ و یه آب روش! /

یه بار بوش / زنگ زد و گفت ..."

بازی جابجایی قافیه‌ی "روش" و "بوش" در حالی که هر کدام در یک گزاره‌ی جداگانه آمده جالب است. قافیه‌پردازی‌های به شدت امروزی در برخی شعرهای دیگر این گروه هم حیرت‌انگیز است:

"بین همه باز بیست تو می‌شی / واست می‌خرم یه میتسوبیشی"

این شعرها درون‌مایه‌ها و واژگانی بسیار روزآمد دارند که گاه غیر نسل جوان به سختی آن‌ها را می‌فهمد. دوستی با تعبیر شاعرانه‌ی پرظرافتی می‌گفت واژگان ترانه‌های ساسی مانکن آن قدر به روز هستند که می‌ترسم از زبان جلو بزنند! کاربرد واژگان و عبارت‌های امروزی چون "داف"، "پیچوندن"، "عمرن"، "سولاریوم"، ساکشن"، "بلوتوث"، "توپه"، "کلاس زبان"، "بزن زَنگو!" ومثل این‌ها، جسارتی می‌خواهد که در تاریخ موسیقی ایران کمتر سراغ داریم.

به کار گیری مفاهیم امروزی در این گونه ترانه‌های نوآور محدود به واژگان و عبارت‌ها نیست. در این ترانه‌ها گاه از یک مفهوم روزمره یا یک درون‌مایه‌ی دست‌نخورده ولی آشنا چنان استفاده می‌شود که شنونده را به وجد می‌آورد:

"تنت بین همه تنا شده یه چی جدید

بذار طعمشو بپرسم، - بهم بگو! – حمید؟!" ("حمید" با لحن آن تبلیغ معروف تلویزیونی خوانده می‌شود)

یا:

"می‌گی یه‌شنبه اس، خوب منم پلاک فردم"

یا:

"تو سرما هم بی‌کاپشنی

تو خوشگل بی‌ساکشنی"

و بالاخره:

"نرو با اون پسره که پرشیا داره!"

در این دنیای واژگان نو، تعبیرهای نو و بوطیقای نو، تصویرسازی‌ها و طنزپردازی‌ها هم دیگرگونه و نو می‌شوند:

"من با حسین اومدم پس لباتو نصف کن!"

یا:

"سیندرلای منی ولی کفشاتو پیچوندی!"

یا:

"لبات شیرینه ولی من قند خون دارم

من می‌میرم واست ولی هف تا جون دارم"

به جز ساسی مانکن ، در ترانه‌های گروه‌های دیگر موسیقی زیرزمینی هم نمودهای این گرایش مدرن دیده می‌شود که هر یک به سبک خود و با زبان کمابیش امروزین لحظه‌های بدیع و جالب توجهی را می‌آفرینند. گروه‌ها و خوانندگانی مثل "کیوسک" که درون‌مایه‌ی ترانه‌هایش اغلب برگرفته از واقعیت‌های به شدت ملموس و عینی و در عین حال روزمره و روزنامه‌ای است ("غیرت سیب‌زمینی، توسعه سبک چینی")، نیز گروه "آبجیز" که شکل تازه‌ای از موسیقی زنانه مبتنی بر نگاه زنانه و نگاه به زن را بازتاب می‌دهد ("مرد که گریه نمی‌کنه"، یا "صورتش تو آفسایده")، تا "هیچ‌کس" که متعهدتر، اجتماعی‌تر و اعتراضی‌تر می‌نماید ("ما تو خیابونیم آشغال به ما سر بزن") هر یک به شیوه‌ی خود کارهای درخور تحسینی آفریده‌اند که استقبال جوانان از آن‌ها نشان از تحولی ژرف در سلیقه‌ی موسیقایی جامعه دارد. در این گونه ترانه‌ها، امرِ به شدت واقعی و ملموس طی یک فرآیند کلامی-هنری به سطح "غنایی" ارتقا داده می‌شود و به حوزه‌ی معنایی جدیدی سرایت می‌کند. به همین دلیل هم هست که الزامن نمی‌توان به صرف کنار هم چیدن واژه‌ها و گزاره‌های امروزی به فرم چنین ترانه‌هایی دست یافت.

انسان‌ها برای تجربه‌های عینی و ذهنی خود، از غذا گرفته تا سیاست و قاشق و کتاب و ازدواج، مفهوم‌سازی می‌کنند و هنری که تجربه‌ی مفهوم‌سازی انسان‌ها را به کار می‌گیرد بیش‌تر مقبول مخاطبان می‌افتد، چون مردم در آن هنر تجربه‌ی مفهوم‌سازی خود را باز می‌یابند. هدف این نوشتار به هر روی آن بوده است که توجه اهل فن را به اهمیت گرایش نوینی در موسیقی جلب کند، گرایشی که به زعم نگارنده به نا حق و شاید به دلیل عدم نگاه عینی به پویایی زبان از سوی همان اهل فن تاکنون نادیده مانده و بسا پیش پا افتاده یا به تعبیر رسمی "مبتذل" انگاشته شده است بی آن که مورد مداقه ناقدان و موشکافی منصفان قرار بگیرد.

مسلمن ارزش این ترانه‌ها به مصداق "عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی" همیشه قابل بحث و مطرح شدن بوده است. از سوی دیگر شاید بسیاری از این آثار نمونه‌ی کاملی از تئوری کاربرد زبان روز را ارائه نکنند و الزامن شاهکار موسیقایی نباشند، چه درون همین آهنگ‌ها هم لغزش‌های زبانی و فنی دیده می‌شود. اما هیچ تردیدی نیست که نفس این حرکت به سوی آزادی ذهن و رهایی از التزام‌های سنتی، شاهکار است.

نفی تجربه‌های نوین در موسیقی به بهانه‌ی نامفهوم بودن واژگان و تعبیرهای امروزین آن، رویکردی محافظه‌کارانه و ناشی از ترس است که هرگز خلل و تأخیری در ماهیت پویای زبان به وجود نمی‌آورد. اگر ما از فهم زبان روز عقب می‌افتیم، مشکل زبان نیست، مشکل ماست.

 

مسعود سالاری

تهران، 15/3/88

 


 

نظر برخی منتقدان این مطلب و پاسخ‌های من

 

ALI می‌گوید:

دیشب من بودم فاطمه ترکمون / دست دادیم با هم کنار خیابون

ده شاهی چس فیل براش خریدم /هیچ مرحمتی ازش ندیدم

حالا حالی به آدم می مونه/ نه والا

احوالی به آدم می مونه / ته بلا

یک دو سه برو خوار مادر...


هم قافیه اش نو بوده هم تغییر وزنش اما شاملو جور دیگه ای شعر می گفت و از این وازه ها استفاده نمی کرد!

--------------------

مسعود سالاری:

این شعری که شما نوشته‌اید فولکلور است، رپ یا آندر گراند نیست و در میان اشعار فولکلور قابل بحث است. ارتباطش با شعر شاملو را هم نفهمیدم! اگر منظورتان این است که شاملو شعر فولکلور نمی‌گفت یا از واژگان زبان امروز استفاده نمی‌کرد، شما را ارجاع می‌دهم به شعر پریا، حسین‌قلی، خروس زری، و ...
در ضمن شاملو نگارنده‌ی بزرگ‌ترین فرهنگ زبان کوچه فارسی است!

____________________________________________________________________

 

ناشناس می‌گوید:

خیلی قدیم تر از اینها در ... خانه ها هم می خواندند:

می‌خوای عدس بیارم / تو رو به هوس بیارم

دقیقا در زمان خودش خیلی هم نو بود!


آقا ننویسید این چیزها رو.


یک آهنگساز


--------------------

مسعود سالاری:

به نظر من شما جزو مخاطبان اصلی این مطلب هستید چون مشخصن به عنوان آهنگساز، از ساسی‌مانکن می‌ترسید و گوئی اساسن از واژه‌ها بیمناکید! حتا جرأت نمی‌کنید واژه‌ی "فاحشه‌خانه" را بنویسید و به جای آن سه نقطه می‌گذارید!

شعری را هم که نوشته‌اید به نظرم در مقوله‌ی فولکلور بررسی می‌شود نه رپ و آندر گراند.

در ضمن من هم مثل شما معتقدم این سطری که آورده‌اید در زمان خودش خیلی هم نو بوده!

____________________________________________________________________

 

مرجان لاهوتی می‌گوید:

کجای این ترانه ها تحسین برانگیز است؟ اینکه از زبان عامیانه و رایج میان جوانان استفاده می شود؟ (که کمتر  هم استفاده می‌شود و بیشتر این ترانه‌ها هستند که وازه‌هایی را مد می‌کنند!!) آیا محتوی شعر مهم‌تر نیست؟ یا حداقل سبک خوانندگی...؟ رپ که فقط تقلیدی از غرب است و من اثری از هنر ایرانی در آن نمی بینم. با اینکه جوان 19 ساله‌ام و تا حدودی اهل موسیقی هرگز این ترانه‌ها توجهم را جلب نمی‌کند! پوچی شعرها و پیام نامناسب آنها-تاثیرپذیری از ترانه‌های غربی.... گوش دادن به اینا احساس خوبی به من نمیده...


-------------------

مسعود سالاری:

در ابتدا نمی‌خواستم چیزی در پاسخ شما بنویسم، اما چون گفته‌اید جوانی 19 ساله هستید، لازم دانستم توضیحاتی برای روشن شدن ذهن شما بدهم:

1-      اگر عنایت فرموده یک بار دیگر مقاله را با دقت بیشتری بخوانید، بنده دقیقن مشخص کرده‌ام کجای این ترانه‌ها تحسین برانگیز است. بله، دقیقن چون از زبان عامیانه و رایج میان جوانان امروز استفاده می‌کند.

2-      باز هم بله، زبان عنصری پویاست که این دینامیسم را می‌تواند از ترانه، شعر یا هر اثر هنری دیگری، یا حتا از ذات خود بگیرد و به قول شما "مد" کند، خواه شما دوست داشته باشید خواه نه.

3-      محتوای شعر هم می‌تواند مهم باشد، اما چندان موضوع بحث مقاله‌ی حاضر نیست. شما اگر بحث محتوایی دارید بفرمایید. در مورد سبک خوانندگی و موسیقایی، من تخصصی ندارم چون موزیسین یا موزیکولوگ نیستم. در ضمن حتا اگر ریشه‌ی رپ در غرب باشد، دلیلی برای رد آن نمی‌بینم. شما هر چیز غربی را طرد می‌کنید؟ من این کار را نمی‌کنم.

4-      این که توجه شما را جلب نمی‌کند، مربوط به سلیقه‌ی شماست که بنده در آن دخالتی نمی‌توانم بکنم!

5-      شاید تعریف‌مان از پوچی فرق دارد. من در این کارها نه پوچی، که تعهد عمیقی به زبان می‌بینم! اگر منظورتان پوچی محتواست، باید عرض کنم که پوچی خود می‌تواند درون‌مایه‌ی هنر باشد، مثل هر چیز دیگری در جهان هستی، حتا نیستی!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 7:41 AM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

خون و پر

 

چکاوک یادها

خون توست که جاری است

نه خون من

چکاوک یادها

من مشتم را گره کردم

چکاوک یادها

زیبا پرنده‌ی مرده

نبایست

می‌آمدی

دانه‌های فراموشی را

از کفم برچینی.

 

ژاک پره‌ور، برگردان: مسعود سالاری

Sang et plumes

 

Alouette du souvenir

C'est ton sang qui coule

Et non pas le mien

Alouette du souvenir

J'ai serré mon poing

Alouette du souvenir

Oiseau mort joli

Tu n'aurais pas

Dû venir

Manger dans ma main

Les graines de l'oubli

 

Jacques PRévert

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 9:40 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

به طور اتفاقی در یک سایت ادبی به نام "جن و پری" به مطلبی برخوردم با امضای خانم مهین احمدلو درباره‌‌ی نمایش‌نامه‌ی "فدر"، اثر ژان راسین فرانسوی، که انصافن متن خوبی بود. اما در پایان این متن بندی آمده که نگارنده در آن، برگردان فارسی من از این شاهکار کلاسیک فرانسوی را به شیوه‌ای غیر علمی نقد و به من توصیه کرده روش ترجمه‌ام را عوض کنم:

 

نمی‌توان سخن را تمام کرد و از ترجمه‌ی فدر بی‌اعتنا گذشت. در میانه‌ی داستان، با یک معادل‌سازی عجیب و غریب روبرو می‌شویم! اشعاری از نیما و اخوان و ضرب‌المثل‌های فارسی به شکلی ناشیانه‌ وارد متن شده و خوانش نمایشنامه را با اختلال مواجه می‌کنند. روش نه چندان معمولی که مترجم بکار گرفته ابداً مناسب متون کلاسیک نیست چرا که خواننده را بارها از حال هوای کلاسیک بیرون می‌کشد. به این مورد توجه کنیم:

« ... دلواپسی‌های سیاهی آمده‌اند تا مرا به هراس افکنند.»

اما سرانجام «آن را که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است.

بیا به جای دیگری برویم تا من ببینم با کدام نغز آیا

خواهم توانست ترحم پدرم را برانگیزم...» (ص 84 )

پسندیده این بود که مترجم گرامی به جای این نوآوری، چنین معادل‌سازی‌هایی را در پی‌نوشت یا توضیح آخر کتاب می‌آورد تا به اصل متن خللی وارد نشود. امیدواریم ترجمه‌ی آثار بعدی راسین قابل قبول و در خور شأن این نویسنده و شاعر بزرگ کلاسیک و خوانندگان باشد.

 

جالب اینجاست که نگارنده مقدار زیادی از داده‌های متن خودش را از پی‌نوشت‌های کتاب من (البته با ذکر منبع) آورده است. این جوابی است که من زیر همان مطلب نوشته‌ام (اگر در آنجا چاپ شده باشد):

سلام، خیلی اتفاقی این مطلب را خواندم و استفاده کردم. انصافن مطلب جالبی بود. اما آن انتقاد غیر علمی شما درمورد ترجمه‌ی "فدر" را درست متوجه نشدم. متأسفانه نوآوری‌های من در این ترجمه را طوری تقبیح کرده‌اید که گویی من در میانه‌ی کتاب راسین، گلچینی از شعرهای نیما و اخوان و شاملو آورده‌ام! یا این که انگار کاربرد ضرب‌المثل در ترجمه کار ناصوابی است! من نه تنها تناقضی به قول شما "ناشیانه" میان ضرب‌المثل و متن کلاسیک نمی‌بینم، بلکه معتقدم ضرب‌المثل یک اشتراک ماهوی با متن کلاسیک دارد: یا از متن کلاسیک گرفته شده، که در این صورت خودش از همان ابتدا ماهیت کلاسیک داشته است، یا از متن کلاسیک گرفته نشده، که خودش بعد از کثرت استعمال کلاسیک می‌شود (چون ضرب‌المثل است وکاربرد فراوان دارد) و بسا که متن مادر را هم تبدیل به یک متن کلاسیک می‌کند. در جایی که ضرب‌المثل "آن را که حساب پاک است ..." از متن کلاسیک فارسی (سعدی) گرفته شده، من نمی‌فهمم چرا کاربرد آن برای برگردان یک متن کلاسیک فرانسوی صحیح نیست! عبارت‌های بر گرفته از متون معاصر هم که در زبان امروزه به صورت اصطلاحات رایج و ضرب‌المثل به کار می‌رود از ظرفیت‌های زبان امروز به شمار می‌روند و می‌توانند در ترجمه به کار گرفته شوند. برای مثال، "آی آدم ها"ی نیما در فارسی چنان مشهور است که دیگر کلاسیک شده، بل‌که شعر نیما هم در زبان عصر ما کلاسیک محسوب می‌شود.

پیشنهاد داده‌اید که چنین نوآوری‌هایی را در پایان به صورت پی‌نوشت بیاورم، ولی به نظرم مضحک است که من در متن کتاب مثلن بنویسم "ای انسان‌ها" و در پی‌نوشت بنویسم که منظورم "آی آدم‌ها"ی نیما بوده است!

نکته‌ی دیگر آن که من به رسم امانت، نام شاعری را که در ترجمه از او وام گرفته‌ام، آورده‌ام. برای من به دور از انصاف است که بنویسم "سنگ تیپا خورده‌ی مغموم" و نامی از اخوان نبرم. ترجیح می‌دهم از سوی کسانی چون شما که ظاهرن در برابر نوآوری گارد دارید متهم بشوم، اما به دزدی ادبی متهم نشوم!

با این همه از شما سپاس‌گزارم که ترجمه‌ی مرا از "فدر" خوانده اید، زیرا این نخستین ترجمه‌ی این شاهکار فرانسوی به فارسی است. در ضمن برای مزید اطلاع شما، مشغول ترجمه‌ی سایر نمایشنامه‌های راسین هستم که تقریبن همگی برای نخستین بار در تاریخ بشریت به فارسی ترجمه می‌شوند، و تا چند روز دیگر کتاب "آتالی" از همین مجموعه را راهی چاپ‌خانه خواهم کرد. اما به دلایل علمی و ادبی، و بر خلاف توصیه‌ی محافظه‌کارانه‌ی شما، دست از ترجمه‌های نوآورانه با حفظ زبان کلاسیک و با استفاده از بیشینه‌ی توانمندی زبان فارسی امروز برنخواهم داشت.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 0:22 AM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

صلح

 

اینجا که

حالا / در کرانه‌ی راین

خواب کودکان / چاه ویل

را ماه نخشب پر کرده است

شما کجا / و اینجا (را تکرار کنید) تاریخ صلح‌های این سرزمین ...

 

استادسیس

در تاریخ سوئیس

به خون‌خواهی / نخواهی

ابو مسلم / هیچ کس

درس تاریخ / شکست نیست.

 

موزه‌های عبرت / عشرت / بانک خون‌خواهی مدرن را اینجا ببینید

(چندین بار).

 

 

مسعود سالاری، 25 بهمن 87، گوتلیبن سوییس

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 12:22 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

بیستانگو

 

بیستانگو

رستورانی خواهد است

بی آن که حرفی / غذایی

می‌باشد

مطبوع / رها‌تر از آلودگی تهران!

 

سیر می‌کنیم / خودمان تا ته / با مغز استخوان

سس قرمز اتفاق می‌شود

روی پیش‌خوان

تازه با منی که مِنو

اشتباه شاید نموده باشدم!

 

چیزی دست‌گیرمان نمی‌شوید

از شعر / سر / آشپز / ی که هنوز آمده

امروز / این‌جا چیزی باید است

که از آش / شله / قلم افتاده

جا نیفتاده.

 

مسعود سالاری، گیشا، دی 1387

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 6:42 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

برزخ

 

خواب‌هایم

معبر پرندگانی است

که باز می‌مانند از کوچ

در فاصله‌ی دو بار خندیدن تو.

 

مسعود سالاری، اصفهان، 1373

 

Intervalle

 

Mes rêves

Sont le passage d'oiseaux

Qui suspendent leur vol

Entre tes deux rires.

 

Massoud SALARI, Ispahan, 1994

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 7:19 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

Soyez les bienvenus chers concitoyens, et faites attention aux cas suivants:

1-     Respecter les principes islamiques, s'il vous plaît!

2-     Le respect du port du voile islamique rendra joyeux les esprits des martyrs.

3-     Attention aux alarmes lors de la consommation de l'eau.

4-     L'entrée des animaux (chiens), du ballon, du vélo et de la moto est interdite.

5-     Défense de s'asseoir sur les gazons.

6-     Garder bien les enfants en les empêchant de traverser au-dessus des grilles.

La Fédération de cyclisme et le Bureau des femmes du Modjtame' Kouchk

 

 

این تابلو در ورودی منتها الیه جنوبی پارک گفتگو تهران، نزدیک در ورودی نمایشگاه شهرداری نصب شده. به آن همه امر و نهی که برای یک استفاده‌ی ساده و روزمره از پارک شده کاری ندارم. اما راستش ارتباط "حیوانات (سگ)"، "انواع توپ"، "موتورسیکلت" و "مراقبت از فرزندان" را با "دفتر بانوان" و "فدراسیون دوچرخه‌سواری" نفهمیدم!

 

Ce panneau est installé à l'entrée d'un Park à Téhéran. Je laisse tomber tant d'interdictions pour une simple utilisation du park. Mais franchement, je ne comprends pas le lien entre les "animaux (chiens)", le "ballon", la "moto" et les "enfants" avec le "bureau des femmes" et la "Fédération de cyclisme"!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 10:45 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

چهار آخشیج Les quatre éléments

 

Dans l'air fortement pollué de Téhéran on cherchait en vain à respirer lorsqu'on a annoncé que l'eau et le sol de cette ville sont encore plus pollués que son air! Des quatre éléments naturels sacrés des anciens Perses, il ne reste donc que le feu qui, apparemment, fume lui aussi depuis longtemps au-dessus des narguilés et dans certains autres endroits que j'ignore!

 

بیهوده در هوای به شدت آلوده‌ی تهران داشتیم دنبال راهی برای نفس کشیدن می‌گشتیم که خبر رسید آب و خاک این شهر آلوده‌تر از هوای آن است! از چهار آخشیج (عنصر) مورد ستایش ایرانیان باستان ماند فقط آتش مقدس که آن هم انگار مدت‌هاست بر سر قلیان‌ها و بعضی جاهای دیگر که من نمی‌دانم کجاست آلوده شده است!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 9:57 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

ماتئی ویسنی‌یک، یکی از بزرگ‌ترین نمایشنامه‌نویسان حال حاضر فرانسه است که چند روز پیش به ایران آمده بود. مصاحبه‌ی من و رضا آشفته با او را در روزنامه‌ی اعتماد ملی چهارشنبه 9 بهمن بخوانید.

 

Matei Visniec est aujourd'hui l'un des plus grands dramaturges français, qui était venu en Iran il y a quelques jours. Dans son numéro du 28 janvier 2009, le journal Etemad Melli a publié le texte d'une interview de Reza Ashofteh et moi-même avec cet écrivain.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 11:17 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

 

 

La traduction de ce poème est dédiée à Hamid Sheshjavani, compagnon de mes mauvais jours. (M. SALARI)

 

 

Le concert n'a pas été réussi


Compagnons des mauvais jours

Je vous souhaite une bonne nuit

Et je m'en vais.

La recette a été mauvaise

C'est de ma faute

Tous les torts sont de mon côté

J'aurais dû vous écouter

J'aurais dû jouer du caniche

C'est une musique qui plaît

Mais je n'en ai fait qu'à ma tête

Et puis je me suis énervé.

Quand on joue du chien à poil dur

Il faut ménager son archet

Les gens ne viennent pas au concert

Pour entendre hurler à la mort

Et cette chanson de la Fourrière

Nous a causé le plus grand tort.

Compagnons des mauvais jours

Je vous souhaite une bonne nuit

Dormez

Rêvez

Moi je prends ma casquette

Et puis deux ou trois cigarettes dans le paquet

Et je m'en vais...

Compagnons des mauvais jours

Pensez à moi quelquefois

Plus tard...

Quand vous serez réveillés

Pensez à celui qui joue du phoque et du saumon fumé

Quelque part...

Le soir

Au bord de la mer

Et qui fait ensuite la quête

Pour acheter de quoi manger

De quoi boire...

Compagnons des mauvais jours

Je vous souhaite une bonne nuit..

Dormez

Rêvez

Moi je m'en vais.

 

Jacques PREVERT, Paroles

Traduction vers le persan: Massoud SALARI

ترجمه‌ی این شعر را تقدیم می‌کنم به حمید شش جوانی که همراه روزهای بدم بود. (م. سالاری)

 

 

 

کنسرت خراب شد

 

همراهان روزهای بد

برایتان شب خوشی آرزو می‌کنم

و می‌روم.

اجرای موفقی نبود

تقصیر من است

همه‌ی تقصیرها از من است

می‌بایست به حرف‌تان گوش می‌کردم

می‌بایست سگ کانیش می‌نواختم

آهنگی است که آدم خوشش می‌آید

اما من برای دل خودم زدم

تازه، عصبانی هم بودم.

وقتی آدم، سگ با موی زبر می‌نوازد

باید آرشه‌اش را درست کند

مردم که نیامده‌اند کنسرت

صدای زوزه‌ی مرگ گوش کنند

و آن ترانه‌ی سگدانی

بزرگ‌ترین اشتباه‌مان بود.

همراهان روزهای بد

برایتان شب خوشی آرزو می‌کنم

بخوابید

خواب ببینید

من کلاهم را

با دو سه نخ سیگار در یک پاکت برمی‌دارم

و می‌روم ...

همراهان روزهای بد

بعضی وقت‌ها به من فکر کنید

بعدن ...

وقتی که بیدار شدید

به آن کسی فکر کنید که فُک می‌نوازد و ماهی شوریده‌ی دودی

در جایی ...

غروب

کنار دریا

و بعد توی صف می‌ایستد

تا خوراکی بخرد

و نوشیدنی ...

همراهان روزهای بد

برایتان شب خوشی آرزو می‌کنم ...

بخوابید

خواب ببینید

من می‌روم.

 

ژاک پره‌ور، حرف‌ها

برگردان به فارسی: مسعود سالاری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 0:24 AM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

اسکندر طلایی

 

چند روز پیش در خبرها خواندم که یک فیلم‌ساز ایرانی در جشنواره‌ی تسالونیکی برنده شده و یونانی‌ها به او جایزه‌ی "اسکندر طلایی" داده‌اند. این حرکت یونانی‌ها به نظرم یک کمی معنی‌دار و شیطنت‌آمیز آمد!

بعد اندیشیدم چرا نباید ما نیز همین کار را بکنیم و در یکی از جشنواره‌های وطنی، به فیلم‌سازان یونانی مثلن یک "داریوش سوم طلایی" جایزه بدهیم!

از یونان که گذشت، از این به بعد باید حواسمان جمع باشد درباره‌ی کشورهای دیگر، خودمان آغاز کننده باشیم. مثلن پیش از آن که هندی‌ها در جشنواره‌شان یک "سیک افراطی طلایی" به فیلم‌سازان ما هدیه دهند، ما آنها را دعوت کنیم و به یک بهانه‌ای بهشان یک "نادر شاه طلایی" بدهیم!

اگر اقدام پیش‌گیرانه‌ای انجام ندهیم، شاید به زودی سینماگران ما به افتخار دریافت تندیس‌های دیگری نایل شوند، مثلن "چنگیزخان طلایی" از جشنواره‌ی مغولستان، "آلبوکرک طلایی" از پرتغال، "اشرف طلایی" از افغانستان، "تیمور لنگ طلایی" از تاتارستان،"افراسیاب طلایی" از توران،  و ...

 

 

Alexandre doré

 

Il y a quelques jours, j'ai lu dans la presse qu'un cinéaste iranien avait été qualifié à un festival de film à Thessaloniki et que les Grecs lui avaient offert un "Alexandre doré". Ce geste des Grecs m'a paru assez significatif et malin!

Mais après, je me suis dit pourquoi nous ne faisions pas la même chose avec les cinéastes grecs en les décorant dans un de nos festivals nationaux par un "Darius III doré"!

Il est peut-être un peu trop tard pour réagir audit geste des Grecs, mais nous devrons désormais faire attention et prendre des mesures de prévention en offrant par exemple un "Nader Chah[1] doré" aux Indiens que nous inviterons pour une raison ou autre, avant qu'ils ne nous en offrent un "Sikh extrémiste doré"!

Si nous n'intervenons pas rapidement, désormais nos cinéastes obtiendraient par exemple un "Gengis khan doré" d'un festival mongol, un "Albuquerque doré" du Portugal, un "Ashraf[2] doré" de l'Afghanistan, un "Tamerlan doré" des Tartares, un "Afrâssiâb[3] doré" de l'Asie centrale, …



[1] Conquérant iranien de l'Inde au 18ème siècle.

[2] Commandant afghan qui a conquis l'Iran et a renversé la dynastie Séfévide au 17ème siècle.

[3] Roi de Touran, pays d'Asie centrale, hostile à la Perse antique, selon la mythologie persane.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 9:42 AM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  |