تبليغاتX
نامه‌های پارسی LETTRES PERSANES

نامه‌های پارسی LETTRES PERSANES

شعرها، ترجمه‌ها و نوشته‌های مسعود سالاری Les poèmes, les traductions et les écrits de Massoud SALARI

این هم شعری برای پسرم که به تأیید خودش هم رسیده!

 

 

امشاسپندان

 

برای هفت سالگی پسرم، سپنتا

 

حالا دیگر

هفت ستاره می‌رقصند

به لهجه‌ی اهورایی،

در چشم‌هایت

که بار آسمان و دریا را

به رخ می‌کشند.

 

(مسعود سالاری، گیشا، اسفند 86)

 

 

 

 

Et voici un poème pour mon fils, qu'il a aimé lui-même!

 

 

AMECHASPANDAN[1]

 

Pour les sept ans de mon fils, Sepanta

 

Et enfin,

Sept étoiles dansent

Dans un langage d'Ahura,

Dans tes yeux chargés,

Sur ton visage,

Du ciel et de la mer.

 

(Massoud SALARI, mars 2008, Geisha, Téhéran)



[1] Pluriel d'Amesha Spenta (se prononce : Améchâssépandân); mot avestique qui veut dire l'ensemble des sept entités sacrées dont l'une, Spanta Maynou ou Sepanta (Ahura Mazda, dans le zoroastrisme postérieur), est entourée par les autres [NDR].

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:59 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

تأملاتِ ژئو-هيستوريکو-پوليتيک

 

بشر هنوز نمي‌داند آيا علم بهتر است يا ثروت، اما لااقل اين را مي‌داند، البته با اندكي ترديد، كه شعر بهتر است از سياست. چرا؟ بشر هنوز نمي‌داند، و اصلن شايد به دليل همين ترديد است كه هنوز هم با وجود شعر به سياست مي‌پردازد! هر چه باشد، او هميشه عاشق دروغ و خيال‌پردازي بوده است!

به هر روي، چون شعر بهتر از سياست است، پس شعر ناسيوناليستي بهتر از سياست ناسيوناليستي است! اين را شاعر عماني، سميراء السعود در شعري كه براي وطنش گفته به خوبي نشان مي‌دهد. جالب اينجاست كه این بانوی عمانی نويسنده‌ي تحليل‌هاي سياسي است، اما در اين شعر، بيش از آنكه ناسيوناليسم سياسي او را ببينيم، شاهد توصيف لطيف و شاعرانه‌ي او از سرزمين‌اش هستيم.

ترجمه‌ي اين شعر را مديون خود سميراء السعود هستم كه متن عربي آن را به همراه ترجمه‌ي فرانسوي و انگليسي آن، در تنها سفر من به مسقط در فوريه‌ي 2004 در اختيار من گذاشت.[1]

 

شباب عمان[2]

 

شراع برکشيده

از "شارع سيب"[3]

تا "بستان"[4]

"شباب عمان"؛

 

قصيده‌ی "مسقط"[5] را

به آهنگ باد می‌خواند

در درازنای ساحل و صخره

با رقص موج و مرجان

"شباب عمان"؛

 

دورها

از باروی "نخل"[6]

سواد تاريخ ديده‌اند

ديده‌بانان

بر بالای "شباب عمان"؛

 

نگاه آفتاب را می‌دزدد

از شب دور دست "مسندم"[7]

تا طليعه‌ی تابناک "سلاله"[8]،

برق خنجر سلطان

بر فرق "شباب عمان"؛

 

اشتران در طرب

از شعر عرب

سيرخور از رمل و بوته‌ی خلنگ

بار ترانه می‌آورند

در ازدحام "سوق مطرح"[9].

 

و موذن "بوشر"[10]

خلسه‌ی رنگ می‌ريزد

و جذبه‌ی اذان

بر سر در خانه‌های سپيد

و بر عرشه‌ی "شباب عمان"؛

 

دوستت دارم

اي ديار غزالان رميده

از حسرت آدميان،

آرميده

بر ساحل عمان.

 

بهمن 82، مسقط



1- به جز سفر من به مسقط در 2004، باقی اين داستان تمامن دروغ است! "سمیرا السعود" نیز به هم ریخته‌ی حروف نام خودم است!

2- نام يک کشتی تفريحی بادبانی است که به عنوان نماينده‌ی کشور عمان در بنادر مختلف جهان پهلو می‌گيرد و نمادي فرهنگي و توريستي است.

3- نام خيابانی در غرب مسقط پايتخت عمان.

4- شرقي‌ترين منطقه‌ي مسقط.

5- از نظر شكل جغرافيايي، پايتخت عمان به صورت نواري در امتداد ساحل كشيده شده است.

6- نام قلعه‌اي قديمي در عمان.

7- نام شبه‌جزيره‌اي در منتهي‌اليه شمالي عمان، در نزديكي آب‌هاي ايران.

8- نام منطقه‌اي در منتهي‌اليه جنوبي عمان.

9-  نام بازاري قديمي در مسقط.

10-  نام يك مسجد معروف در مسقط.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 2:14 AM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

یک شعر از خودم با ترجمه‌ی آن به فرانسه:

 

 

نمی‌شود

 

نیستی،

از هستی‌ام ساقط

نمی‌شود

ذهنِ پریشان

از آمریکا، آمریکا

یا مرگ بر ویتنام

برود به

"مردها تنبل‌اند ...

                ها تنبل‌اند...

                               انبل‌اند ...

                                           بل‌اند ..."

 

دیگر تاب نمی‌آورم

برای این بازی شرمناک

میان ظرف‌های نشسته

و غریزه‌های ناتمام ...

 

(مسعود سالاری، گیشا، خرداد 87)

.................................................................................

 

Un poème de moi-même:

 

 

Ça ne va pas

 

Tu n'es pas là,

J'en suis las,

Ça ne va pas

Que la mémoire chimérique

Se rende d'Amérique, Amérique

Ou de "Mort au Viêt-Nam!"

À

"Les hommes sont que de p'tits branleurs …

                                                                p'tits branleurs …

                                                                                          anleurs …

                                                                                                         leurs …"

 

Je ne supporte plus

Ce jeu infâme

Entre la vaisselle non lavée

Et les instincts inachevés …

 

(Massoud salari, juin 2008, Geisha, Téhéran)

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 0:7 AM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

شعری از خودم (از بس به تواتر متن فارسی و فرانسه می‌نویسم مجبورم هر بار توضیح دهم که پدیدآورنده‌ی آن کیست!)

Amérique, Amérique; un poème de moi-même que je n'oserais pas traduire! (Et à chaque fois je suis obligé d'expliquer qui est l'auteur, puisque je mets alternativement des textes de moi-même et des autres, en français ou en persan.)

 

آمريکا، آمريکا

 

به شرط روزهای آفتابی

شب از راه می‌رسد

راه‌تر نمی‌شویم

اگر بگذریم از شب‌بندان؟

 

کی می‌رسیم به شرط روزهای آفتابی،

به شط مرغ‌های دريايی،

به آلباتروس،

آکايی، کی

باشد و کی

نباشد

آلباتروس و آکایی

البته

به بال کبوتر می‌بندیم‌مان

به باغ هم‌سفران.

 

کو تا رها شویم

1492 بار

در سرزمینی تازه که پنداشتیم

از بهشتان شرقی است؟

 

رها می‌شویم آیا؟

ما رها

همیشه می‌شديم

بارها

 

شب از راه می‌رسد

راه از شب نه.

بي‌راهه مائيم آیا؟

کي می‌رسیم به شط روزهای آفتابی؟

 

پیش‌درآمد پشيمانی شب است

پیش ما پس نباشد.

 

کو تا پرنده شویم

کوپا آمه‌ريکا

برنده‌ایم آیا؟

 

مسعود سالاری (بهار 81 – اصفهان)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 9:39 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

شعری از خودم با ترجمه‌ی آن به فرانسه:

 

پرنده

 

خواب می‌دید

آزاد بود،

خواب یعنی آزادی.

 

بیدار شد،

در قفس بود،

آزادی یعنی خواب!

 

(توضیح : منظور از "پرنده" جانوری است از دسته مهره‌داران که غالبن پر دارد و پرواز می‌کند. "قفس" هم جایی است که بعضی‌ها پرنده را در آن می‌گذارند!)

 

 

Traduction française d'un poème persan de moi-même:

 

Oiseau

 

Il rêvait

D'être libre:

Le rêve c'est la liberté.

 

Il s'est réveillé,

Il était en cage:

La liberté n'est qu'un rêve!

 

(Considération: "L'oiseau" est un animal appartenant à la classe des vertébrés au corps souvent recouvert de plumes, et la "cage" est un endroit où certains gardent l'oiseau!)

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:27 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

و این هم شعری از ژاک پره‌ور فرانسوی، برگردان: مسعود سالاری (این از جمله شعرهای پره‌ور است که تا پیش از این به فارسی ترجمه نشده است):

 

Voici un poème du poète français, Jacques PREVERT, traduit par Massoud SALARI (Ce poème fait partie de ceux de PREVERT, qui n'ont pas encore été traduits en persan):

 

 

LE GARDIEN DU PHARE

 

Des oiseaux par milliers volent vers les feux

Par milliers ils tombent, par milliers ils se cognent

Par milliers aveuglés, par milliers assommés

Par milliers ils meurent.

 

Le gardien ne peut supporter une chose pareille

Les oiseaux ils les aiment trop

Alors il dit « tant pis je m’en fou »

Et il éteint tout.

 

Au loin un cargo fait naufrage

Un cargo venant des îles un cargo chargé d’oiseaux

Des milliers d’oiseaux des îles, des milliers d’oiseaux noyés.

 

 

فانوس‌بان

 

پرنده‌ها کرور کرور به سوی آتش‌ها پرواز می‌کنند

کرور کرور می‌افتند، کرور کرور به هم می‌خورند

کرور کرور کور می‌شوند، کرور کرور له می‌شوند

کرور کرور می‌میرند.

 

فانوس‌بان طاقت این چیزها را ندارد

پرنده‌ها را بسیار دوست دارد

پس می‌گوید: "به درک، به من چه!"

و آتش همه‌ی فانوس‌ها را خاموش می‌کند.

 

آن دورها یک کشتی باری غرق می‌شود

یک کشتی که از جزیره‌های دور می‌آید

یک کشتی که بارش پرنده است

کرور کرور پرنده‌ی جزیره‌های دور

کرور کرور پرنده‌ی غرق شده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:49 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

شعری که چند سال پیش گفته‌ام و چند روز پیش به فرانسه ترجمه کرده‌ام:

 

سارها

 

نه سبز پوشيده بودم

نه دست تکان داده بودم

در باد،

که اين همه سار بر سرم ريخت.

 

اين همه سار بر سر من!

طعنه‌ی آسمان است

شايد

به عريانی‌‌ام!

 

 

Voici la traduction française d'il y a quelques jours d'un poème d'il y a plusieurs années:

 

ETOURNEAUX

 

Ni je ne m'étais mis en vert,

Ni je n'avais secoué la main

Dans l'air,

Lorsque tant d'étourneaux se sont perchés sur ma tête.

 

Tant d'étourneaux sur ma tête!

C'est peut-être le ciel

Qui m'ironise et m'embête

Pour ma nudité!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 4:3 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

به سر برند‌گی

به روزم،

به شبم

به تمام وقت‌های دیگرم

سری بزن

سرها بریده بینی شکسته گوش تا گوش

این منم پاره‌های تنم بی سر

دست از پا درازتر ...

 

چند سال می‌گذرد از روزی که بار خیالم را بستم راحت شد چند سال؟

راستی چه سال‌ها، چه خیال‌ها که به بال حریر بستم بار پرواز تا نفس در هوای تازه

تا چند بار

             و

               بندیل از شهر شعرهای ناب،

                                                    کتاب،

                                                           آب (رفته را می‌گویم!) ...

 

نمی‌دانستم

تا آن زمان قدر آن

                    روزها را ندیده بودم،

نه به روزم،

نه به شبم،

نه به وقت‌های دیگرم

پیوند ریه‌های مسموم را

در شهر جوندگان مغز و اعصاب،

درختکاری در گنداب!

 

خون تازه اینجا

هدیه‌ای است فرستاده از بهشت

معجزه‌ای در رگ‌های مسموم

با پیوندی جهنمی ...

هر نَفَسی

         ذائقة الموت!

 

- کدام خری آن طبیعت زیبا را ول می‌کند می‌آید تهران؟

(این را راننده‌ی تاکسی می‌گوید

با لهجه‌ی شهرستانی.)

 

- هیچ