تبليغاتX
نامه‌های پارسی LETTRES PERSANES

نامه‌های پارسی LETTRES PERSANES

شعرها، ترجمه‌ها و نوشته‌های مسعود سالاری Les poèmes, les traductions et les écrits de Massoud SALARI

گرچه هميشه به اين گفته‌ي ترجمه‌شناسي (Traductologie) نوين اعتقاد داشته‌ام كه "ترجمه‌ناپذير" وجود ندارد، اما اين شعر خودم را هنوز نتوانسته‌ام به فرانسه برگردانم! شايد كسي باشد كه بتواند ... (اين را هم البته دانش ترجمه‌شناسي مي‌گويد!)

 

شهود

 

حرف‌هايت

پاي تو ايستاده‌اند

تا در مغزت فرو بروي

قدت به عقل‌ات جايي بدهد

سزاوار

مشاعر شاعر ...

 

مسعود سالاري، 20 امرداد 1387، گيشا

 

********

 

N'ayant pas pu traduire ce poème de moi-même, je me demande si l'intraduisible existe, contrairement à ce que dit la traductologie moderne. Il y a aura peut-être un autre traducteur qui le pourra … (et c'est ce que la traductologie moderne dit aussi!)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 1:55 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

"آمورفوفالوس" يا "مورفوفالوس"؟

 

جالب است در راديو و تلويزيون ما كه "سرطان پستان" را "سرطان سينه" و "پستان گاو" را "عضو شيردهي گاو" مي‌نامند، نام گل "آمورفوفالوس" (Amorphophallus) كه ظاهرن بزرگ‌ترين گل جهان است، چندين بار در بخش‌هاي خبري چند شبكه تكرار مي‌شود! بنده كه شاهد پخش اين خبر از جمله در اخبار ساعت 14 شبكه‌ي يك در روز جمعه 14 امرداد بودم، شاهد بودم كه خانم گوينده‌ي خبر با لبخند و لحني حاكي از رضايت چند بار نام اين گياه "جالب" را به زبان آورد!

 

توضيح آن كه پيشوند "آمورفو" در يوناني قديم به معني "بي ريخت"، "از ريخت افتاده" يا "تغيير ريخت داده" است و "فالوس" هم كه همان "اسمش رو نبر" مردانه! البته هم تلويزيون و هم سايت‌هاي مختلف خبري نام "آمورفوفالوس را به اشتباه "مورفوفالوس" ذكر كرده‌اند و به اين ترتيب نام اين گياه مضحك‌تر شده است! با تغيير نام "آمورفوفالوس" به "مورفوفالوس"، در واقع براي جناب "اسمش رو نبر"، "ريخت" (يا morpho) قايل شده‌اند!

 

به راستي چرا در ايران برخي واژه‌ها ممنوع مي‌شوند در حالي كه همان واژه‌ها در شكل مورد استفاده در زبان‌هاي ديگر به راحتي و بدون ترس از "خدشه‌دار شدن عفت عمومي" در معرض سمع و نظر عموم قرار مي‌گيرند؟ اين گونه خبط‌ها احتمالن ناشي از بي‌سوادي مترجمان و گويندگان برخي "رسانه‌هاي ملي" نيست؟

 

-----------------

 

"AMORPHOPHALLUS" OU "MORPHOPHALLUS"?

 

C'est amusant! A la radio et à la télévision nationales iraniennes où la prononciation du cancer du "Pestân" (mamelle) ou de "la mamelle de la vache" est un tabou (on les appellent respectivement "le cancer du sein" et "l'organe d'allaitement de la vache"), le nom de la fleur Amorphophallus qui est apparemment la plus grande fleur au monde, se prononce à maintes reprises et sans aucun problème dans différents émissions et journaux d'informations de différentes chaînes des mêmes médias! Le 8 août dernier, la présentatrice du journal d'informations de 14h00 de la 1ère chaîne de la télévision, a plusieurs fois prononcé ce nom "intéressant", avec un sourire de satisfaction complète (sans connaître la signification exacte de ce mot, j'espère)! En plus, les médias iraniens disent faussement ce nom en le transformant en "Morphophallus", ce qui laisse imaginer le "morpho" de cet organe tabou!

 

Franchement, pourquoi est-ce que certains mots sont considérés comme tabous en Iran alors que les mêmes mots, lorsqu'ils sont repris d'autres langues, sont diffusés en public sans aucun problème, surtout sans le "souci d'atteinte à la pudeur publique"? De telles erreurs ne viennent-elles pas probablement de "l'analphabétisme" des traducteurs et des présentateurs de certains de ces "médias nationaux"?

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 3:36 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

Fantaisie فانتزي 

 

 

اين هم شعري از خودم با ترجمه‌ي آن به فرانسه:

 

فانتزي

 

ابر خورده‌ام،

پايم زخمي است

از سنگ‌پاره‌ها

و خرده شيشه‌هايي

كه به آسمان سقوط كرده‌اند

و از سوزن عيسي

كه نرسيده به آسمان هفتم

در مداري ابدي مي‌چرخد ...

 

ابر خورده‌ام،

وارونه راه مي‌روم.

 

مسعود سالاري، بهار 80

 

**************

 

Et voici un poème de moi-même:

 

Fantaisie

 

J'ai avalé du nuage

J'ai les pieds blessés

Des cailloux

Et des débris de verres cassés

Chutés dans le ciel

Et de l'aiguille de Jésus

Qui tourne sur une orbite éternelle

Pas loin du septième ciel[1]

 

J'ai avalé du nuage

Je marche alors à l'envers.

 

Massoud SALARI, printemps 2001

 


[1]  Allusion à une légende mystique iranienne selon laquelle Jésus Chris n'a pas pu franchir le septième ciel, la dernière étape du ravissement, à cause d'une aiguille qu'il avait sur ses vêtements et qui symbolisait son attachement terrestre et matériel.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 3:30 PM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  | 

هم‌زمانی این نوشتار با سالگرد درگذشت شاملو به عمد نیست. حقیقت آن که مدتی بود می‌خواستم این پست را بنویسم، فرصت نمی‌کردم، حالا که فرصت دارم می‌نویسم تا باز هم به عهده‌ی تعویق نیفتد.

این شعری است از ژاک پره‌ور فرانسوی که سال‌ها پیش آن را ترجمه کرده‌ام با این تلاش که هر چه بیشتر به روح شعرهای روان و زبان بدون دست‌انداز و نا مطنطن او نزدیک باشد. بعدها شاملو ترجمه‌ای از همین شعر را در کتاب هم‌چون کوچه‌ای بی انتها به چاپ رساند که به نظر من برگردان خوبی نیست، زیرا به جای آن که مانند واژه‌های پره‌ور زمینی و ملموس باشد، مانند شعرهای و ترجمه‌های خود شاملو، در گونه‌ای زبان انتزاعی دیگری غیر از زبان فارسی امروز سیر می‌کند. پیش از هر چیز، عنوان شعر که در زبان اصلی به زبان انگلیسی نوشته شده (Paris at night) نه به فرانسوی، نباید به فارسی ترجمه شود. بقیه‌ی تفاوت‌ها را هم در متن ترجمه‌ی من با ترجمه‌ی شاملو ببینید.

 

Paris at Night

 

Trois allumettes, une à une allumées dans la nuit
La première pour voir ton visage tout entier
La seconde pour voir tes yeux
La dernière pour voir ta bouche
Et l'obscurité toute entière pour me rappeler tout cela
En te serrant dans mes bras.

 

Jacques PREVERT

 

Paris at Night

 

سه تا چوب کبریت یکی یکی افروخته در شب

اولی برای دیدن تمام چهره‌ات

دومی برای دیدن چشم‌هایت

و آخری برای دیدن دهانت

و تاریکی محض تا آن همه را به یاد بیاورم

وقتی تو را در آغوش می‌کشم.

 

ژاک پره‌ور، برگردان: مسعود سالاری

 

پاریس در شب

 

افروخته یک به یک سه چوبه‌ی کبریت در ظلمت شب

نخستین برای دیدن تمامی رخسارت

دومین برای دیدن چشمانت

آخرین برای دیدن دهانت،

و تاریکی کامل تا آن همه را به یاد آرم

در آن حال که به آغوشت می‌فشارم.

 

ژاک پره‌ور، برگردان: احمد شاملو (هم‌چون کوچه‌ای بی انتها)

 

*  *  *

 

(نا)گفته‌های دوستان درباره‌ی برگردان این شعر

 

نادر نظامی

البته شاملو عادت داشت در ترجمه‌هایش زبان خاص خود را به کار گیرد و حتی آن‌ها مطابق اندیشه‌اش تغییر دهد - البته حرف من بر اساس خواندن چند نوشته است - و البته اين باعث مي‌شود ترجمه با انديشه مترجم پيوند بخورد و اصل اثر كار مشتركي شود. ولي به هرحال من خود آثار شاملو را بخاطر همين انتزاعي بودن سخنش دوست دارم ! مثلن همين چوبه كبريت خود معناي ديگري را ناخودآگاه به ذهن متبادر مي كند ! و حروف نخستين ، دومين و اخرين به شعر سبك حماسي مي‌بخشد و كلمه مي‌فشارم به جاي مي‌كشم كه حس لامسه را تحريك مي‌كند . من فرانسه‌ام خوب نيست تا نظر شما را ارزيابي كنم ولي احتمال زياد مي‌دهم شاملو شعر را دستكاري كرده است ولي ترجمه‌اش زيباست و با توجه به شناختي كه از شما بواسطه چند شعرتان دارم، طبيعت ترجمه‌اتان ساده و روان و زيبا مثل شعرهايتان است.

 

حسین مکی‌زاده

به دلايلي ترجمه‌ات به مراتب از ترجمه‌ي شاملو بهتر است. ملموس‌تر. عيني‌تر. به زبان کوچه نزديک‌تر.

منتظرم کتاب پره‌ور به ترجمه‌ي خودت را بخوانم.

 

سمیرا نوروزی

با آقای مکی‌زاده موافقم ...

ولی اگه شما در زمان شاملو و در اون دوره زمانی بودین هم همین جوری ترجمه می‌کردین ؟

البته ترجمه شما رو می‌پسندم ...

و ترجمه شاملو رو هم در زمان خودش ...

ولی اگه بخوام یکی از ترجمه ها رو بخونم مطمئنا ترجمه شما رو می خونم...

 

مسعود سالاری

خانم نوروزی عزیز،

از این که آمدید و نظر دادید بسیار سپاسگزارم.

پرسیده بودید اگر من در زمان شاملو بودم باز هم آیا چنین می‌گفتم. آری، چون من در زمان شاملو بودم، هر چند دهه‌ها با او اختلاف سنی داشتم! همان طور که نوشته‌ام، زمانی که من این شعر را ترجمه کردم، شاملو هنوز کتاب "هم‌چون کوچه‌ای بی انتها" را در نیاورده بود.

از اینها گذشته، مگر فروغ هم دوره ی شاملو نبود؟ زبان امروزی و ملموس فروغ کجا و زبان غریب شاملو کجا! به نظر من شاملو به زبانی شعر می‌گفت که تقریبن دیگر وجود خارجی ندارد. گونه‌ای فارسی که دیگر نه نوشته و نه گفته می‌شود و از این روی به تعریف آکادمیک "زبان مرده" نزدیک است (زبان مرده زبانی است که صورت گفتاری آن از بین رفته باشد، اگر چه صورت نوشتاری آن هنوز وجود داشته باشد). با این همه، به نظرم شاملو بعضی وقت‌ها به زبان فارسی قرن بیستم نزدیک می‌شود و این "شاملو"ی قرن حاضر است که می‌تواند به حساب آید : "تمام لرزش دست و دلم از آن بود که ..."، و چند نمونه ی دیگر.

خودم و شما را دعوت می‌کنم به خوانش شعرهای فارسی امروز، سلیقه‌مان هر چه باشد، به شعرهایی که به زبان مادری ما گفته می‌شود، وگرنه "اسرار التوحید" را که قرن‌ها پیش نوشته‌اند، چه نیازی به بازگویی آن است؟ هر وقت خواستیم، به جای کتاب شاملو، "تاریخ بیهقی" را از سر رف برمی‌داریم و بیشتر لذت می‌بریم، نه؟

من که چون بسیاری از خودمان، روزگاری ستایشگر شاعر بزرگ‌مان شاملو بوده‌ام، ممکن است امروز به بی‌انصافی متهم شوم، اما هر گاه از لفاظی‌های برخی شاعران بزرگ‌مان با آن زبان آرکائیک و نحو فراموش شده خسته می‌شوم، یادم به این حرف مهرداد فلاح می‌افتد که (نقل به مضمون): یادم باشد که روی زمین راه می‌روم ...

خودم و شما را دعوت می‌کنم به خواندن وبلاگ حسین مکی‌زاده، مهرداد فلاح، عبدالحسین فخرایی، راضیه بهرامی و ...

 

حسین مکی‌زاده

آنچه در مورد زبان شعر پره‌ور نمی‌دانستید و جرات نمی‌کنید از مسعود سالاری بپرسید:

"شعرهای روان و زبان بدون دست‌انداز و نامطنطن"؛ دقیقن به همین دلیل ترجمه تو بهتر است. اما قضیه در زمان شاملو بودن را نمی‌فهمم یعنی چه اما می‌دانم که شاملو همه‌ی شعرها را به یک لحن برگردانده است. این اتفاق در مورد شعرهای لورکا بیشتر به چشم می‌آید. در این قطعه که مسعود و شاملو ترجمه کرده‌اند تنها تفاوتی که بیشتر به چشم می‌خورد در لحن و ریتم موسیقایی (طنطنه) به شعر است که از آن شاملوست و بخصوص در سطر اول بیشتر شنیده می‌شود.

دوم این که شاملو "ظلمت شب" آورده است (la nuit) که در اصل شعر فقط "شب" را می‌خوانیم.

واژه "چهره" در این قطعه خوش‌آهنگ‌تر و روان‌تر از "رخسار" است. "تمام" و/یا "تمامی" چندان تفاوتی ندارند جز این که شاملو در استفاده از "تمامی" در کنار دیگر واژه‌های خود با نوعی موسیقی آفریده است.

استفاده از "نخستین - دومین - آخرین" در مقابل "اولی- دومی- آخری" صرفن نوعی آرکائیسم شاملوئی در جهت موسیقی آفرینی واژگانی است. حال آن که شعر پره‌ور در اصل به دور از چنین پیرایه‌هایی است.

l'obscurité toute entière"" – "تاریکی محض" در زبان فارسی بیشتر استفاده شده است (و می‌شود) تا "تاریکی کامل" و همچنین ترکیب "تاریکی محض" روان‌تر از "تاریکی کامل" است.

"وقتی تو را در آغوش می‌کشم" به مراتب روان‌تر و سلیس‌تر و به زبان ژاک پره‌ور نزدیک‌تر است تا "در آن حال که به آغوشت می‌فشارم".

-
و این هم ترجمه‌ی "آقای اصغر عسکری خانقاه - نشر خورشید - 1383" :

سه کبریت، یکی بعد از دیگری در شب روشن شده است

اولی، برای دیدن چهره کامل تو

دومی، برای دین چشم‌هایت

آخری، برای دیدن دهانت

و تاریکی محض برای یادآوری همه اینها

و فشردنت در میان بازوانم.

 

ناصر صارمی

در یک نگاه استقرایی از هیچ سویی با هم درگیر نیستند، اما ریزتر که ببینی تفاوتهایی ـ نه چندان چشمگیر ــ محسوس است. به نظر من قیاس این دو مثل مقایسه‌ی دو تا رنگ با هم است فقط سلیقه است که قضاوت می کند.

باید از آیدا پرسید کدام‌تان بهتر ترجمه کرده‌اید.

 

مهرداد فلاح

چشم بسته هم می‌توان به برتری ترجمه‌ی تو رای داد. برای همین است که ترجمه‌های شاملو از برخی شاعران خوب نیست و برخی را مثل شعرهای لورکا عالی در آورده. خب، این‌ها با زبان شاملو و ذوق و سلیقه‌اش جورتر بوده انگار...

حالا تو بیا و یک مجموعه‌ی کامل از پره‌ور به فارسی برگردان با حال و حوصله‌ی کافی البته...

 

زن کاغذی

متشكرم كه به اين خوانش پر از يادگيري مرا فراخوانديد.

درست است ترجمه شما روان‌تر است، پره‌ور را زياد نمي‌شناسم و فرانسه را اصلا، ولي فكر مي‌كنم در صداقت يك ديدار كه تنها سه چوب كبريت براي روشنايي‌اش داري نيازي به زبان حماسي در هيچ زماني نباشد با اين‌حال فعل در آغوش فشردن به نظرم بيشتر بار احساسي را منتقل مي‌كند هرچند كه شايد در ترجمه شما اگر خواسته باشيد به شيوه وفادارتري به خود متن باشد از فعل در آغوش كشيدن استفاده كرده‌ايد.

در ترجمه آقاي عسكري خانقاه هم نوعي شتاب مي‌بينيم شايد با زمان اندك ديدار در سوختن سه چوب كبريت مناسبت داشته باشد ولي اندكي به شاعرانگي كار ضربه زده است.

 

حسین مکی‌زاده

"مترجم خیانتکار است" کروچه

بحث‌های خوبی دارد می‌شود. از ان‌جا که امروزه "ترجمه‌ی ادبی" یک دانش است که سال‌هاست تدریس می‌شود با همه‌ی مبانی، اصول قواعد و حتی بدیهیاتی که روز به‌روز در حال تغییر و گسترش می‌باشند، بنابراین انتظار این است که در مرحله‌ی اول حساب "ترجمه ی ادبی" را جدا کنیم. در ترجمه‌ی یک متن سه رویکرد نقش آفرینی می‌کنند. رویکرد ثباتی که متضمن اصل "ترجمه باید حتی‌الامکان به متن اصل نزدیک باشد". رویکرد دگرگون ساز که متضمن اصل "ترجمه باید با رعایت توانش‌ها و کنش‌های زبان به زبان مقصد درآید" و رویکرد تعادلی که متضمن اصلِ "ترجمه باید همانند اصل، اثری ادبی باشد".

با این همه دیدگاه دیگری چهار فرم "ترجمه شعر" را تشخیص داده است:

1- فرم تقلیدی: توجه به فرم مورد نظر در زبان مقصد

2-فرم همانند: توجه به فرم در زبان مبدا

3- فرم ارگانیک: رسیدن به فرمی درونی در حین کار بر متن

4- فرم دگرگونه: مترجم به مثابه فراشاعر به میزان حداقل در رویارویی با فرهنگ شعری زبان مادری برای یافتن فرمی مناسب با حفظ انعطاف و درجه آزادی او برای رساندن مفهوم.

که شرح و بسط هر کدام مجالی بیش از کامنت می طلبد.

(فرم های گوناگون ترجمه شعر... جیمز هولمز. ترجمه حمید فرازنده)

دو مقاله بسیار خواندنی در مورد ترجمه ادبی:

خواندن به مثابه ترجمه – گادامر

رسالت مترجم – والتر بنیامین

هر دو منتشر شده در کارنامه 44

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 0:32 AM  توسط مسعود سالاری Massoud SALARI  |